تبليغاتX
روزانه های من و علی

روزانه های من و علی

روزانه های من و علی

به وبلاگ پروانه اي من خوش آمديد.


صفحه نخست
پست الکترونیک
بایگانی
دوستان
درباره ی من
RSS 2.0


نویسندگان وبلاگ

مریم

موضوعات

نظرخواهی

نوشته هاي قبلي

خواهر شوهر
کمی هم خاطرات خوب
بدون عنوان
بدون عنوان
خاطرات
شروع


اين وبلاگ را صفحه اصلي خود كنيد


روزانه های من وعلی(وبلاگم مشکل پیداکرده،لطفا به این لینک مراجعه کنید


پيوندهاي روزانه


خواهر شوهر

بازم سلام

امشب می خوام ماجرایی رو که دیگه دوست دارم تموم بشه بگم.

می دونیدمن خاله زنک نیستم اما از وقتی ازدواج کردم خاله زنک بازیای زیادی دیدم که  گاهی متاسفانه ناخواسته واردش شدم و باعث افسردگیم شدن.

البته الان حالم خوبه و درموردمادرم کلی حرف دارم که حالابعد می گم.

اما این ماجرا از اون جاشروع شدکه تو دوران  نامزدی ما خواهرشوهر من که ساکن کاشانه هیچ وقت به من  حتی یه تعارف هم نزد که برم خونشون.

منم ناراحت نبودم . فکر می کردم  نامزدیه و اون چون شهر دیگه ایه دلیلی نداره اصرارکنه(حالا کوتعارف تا برسه به اصرار) .از نظر خودم نامزدی دوران سرخوشی بود            و بیشتر دوتایی باهم بودن و پارک و سینما و رستوران و از این جور چیزا ،تا سر زدن به فامیل .

تا اینکه چندماه از نامزدیمون گذشته بود (دیگه تقریبا نزدیک عروسی)  مادرشوهر گفتن چندروز تعطیلی که پیش اومده بود رو من و علی بریم کاشان. منم گفتم اگه برنامه مون جور شد باشه می ریم.

آقا زد و برنامه جور نشدو نرفتیم . مادرشوهرو می گی ،خیلی ناراحت شده بود. رسما از من بازجویی کرد که چرا نرفتید؟   والله خود خواهرشوهر که نه گفته بود بیاید، نه گفته بود چرا نیومدید.

چند هفته قبل از عروسی خواهر شوهر(چرا هی می گم خواهر شوهر ،اسمش ماهرخه) سر یه موضوعی جلوی علی خیلی بد و بی ادبانه بامن حرف زد.  

 

موضوع خیلی مهمی نبود. من تا اون موقع اصلا بحثی با ماهرخ نداشتم . انتظار اون رفتار رو نداشتم . البته اون موقع خیلی افسرده بودم . به دلیل رفتار خانواده ی علی سر هر چیزی راجع به عروسی.

 ادامه ندادم اما تصمیم گرفتم دیگه اصلا ماهرخ رو تحویل نگیرم. من آدم خودخواهی نیستم اما تا اون موقع هیچ برخورد بدی یا ماهرخ نداشتم. چرا باید بی ادبانه سر یه موضوع خیلی پیش پا افتاده با من بی ادبانه برخورد کنه؟ رفتار زشتی که هیچ وقت هم به خاطرش عذر خواهی نکرد.

 من به حساب خستگی اون روزش گذاشتم اما بازم دلیلی ندیدم اون خستگی و ناراحتی هاش رو سر من خالی کنه .

 

شاید مثلا من و خواهرم گاهی اون طوری با هم حرف بزنیم اما بعدش یه جوری از دل هم در میاریم .

اما من و ماهرخ هیچ دلیلی نداشت اون طوری برخورد داشته باشیم.

به هر حال  خیلی دلم شکست

.

2-3 روز بعد از عروسی علی داشت تلفنی  با مادرش صحبت می کرد.مادرش هم می گفت ماهرخ دیگه می خواد برگرده کاشان (داشت علی رو هول می کرد که به ماهرخ تعارف بزنه،علی هم جدی گرفته بود بدجور).

حالا  از علی اصرار و از ماهرخ انکار که نه چند روز اول آدم خسته است و دوست نداره مهمون داشته باشه.

چند هفته بعد ماهرخ از کاشان اومد . من اصلا دوست نداشتم دعوتش کنم ، هنوز چیزی از عروسیمون نگذشته بو ،بعدم من عروس بودم مثلا ، لااقل یه تعرف می تونست بهم بزنه که یه سرم کاشان بیاید.

اره واقعا دوست نداشتم دعوتش کنم  اما یه سری مشکلاتم پیش اومد و اون چند روز خیلی سرمون شلوغ شد.

چندروز بعد خونه ی مادرشوهر ماهرخو دیدم دیدم ماهرخ داره با علی حرف می زنه . گفتم ماهرخ خانم منزل ما تشریف بیارید حتما (از قصد رسمی گفتم تاامروزم سعی کردم دیگه رسمی باهاش برخورد کنم ،برخوردم قبل از اون محترمانه بود و تا حدی صمیمی . اما دیگه صمیمیتو کاملا کنار گذاشتم.یعنی دلم شکست .)که ما هرخ گفت شما به  جای اینکه  هی برید خونه ی مادرت یه سر بیاید کاشان.

بله درست حدس زدید . خواهر شوهر داشت  منو دعوت می کرد . این اولین دعوت رسمی و غیر رسمی اش بود. وای که ذوق مرگ شدم از خوشحالی.

بازم من بی خیال شدم . هرسال دریغ از پارسال . منو بگو مودبانه و علی رغم میل باطنیم و همین طور بدون توجه به رفتار بد اون با خودم داشتم دعوتش می کردم. اما بازم بی ادب تر از قبل رفتار کرد . نه دیگه . این برای ما خواهرشوهر بشو نیست.

دفعه ی بعد که ماهرخ از کاشان اومد مادرشوهر خودش خودشونو دعوت کرد خونه ی ما. شاید مثلا می خواسته احترام دخترش حفظ بشه. اما با لحن ناراحت کننده ای (نمی خوام  اینو بگم ولی واقعا مثل یه طلبکار ) باهام حرف زد .   به روی خودم نیاوردم و گفتم باشه .

یه بار هم ماهرخ تلفنی ازم پرسید کی میاید این ورا؟ اره اینو دیگه دعوت کرد.

من از اون ادمایی نیستم که کلی خانواده ی شوهر رو دوست نداشته باشم اما رفتارای ماهرخ و مادرش خیلی بد جور بود. من هیچ کاری نمی کردم اما اونا مدام مثل کسی که وظیفه شو انجام نداده ،غیر محترمانه برخورد کرده باهام برخورد می کردن و  می خواستن منو سر جام بنشونن. حس خیلی بدی بود

. به هرحال بگذریم . این ماجرا هنوز ادامه داره . خیلی موارد دیگه هست که دوست دارم بگم اما فرصتش نیست. حالا دوست دارم این ما جرا تموم بشه .به نظر   شما اینکه ما الان بریم کاشان کار درستیه؟خواهش می کنم راهنماییم کنید . این دیگه داره ذهنمو پریشون می کنه.

دوست دارم یه بار بریم خونه ی ماهرخ و این ماجرای کاشان رفتن رو تمومش کنیم.

البته توی اولین فرصت جزئیات دیگه ای روهم م گم.اما فعلا با همین مقدار که گفتم شما پیشنهادی برام ندارید؟

نظر شماچیه؟

 

|لينك ثابت| نوشته شده توسط مریم در ساعت 03:42 نظر(19) .

کمی هم خاطرات خوب

امروز می خوام خاطرات خوبمو از علی عزیزم یاد آوری کنم.

علی عشقم عزیزم دوست دارم.

علی دوست دار.

دوست دارم علی.

الآن دارم با اشک اینارو می نویسم.

آخه  علی رو خیلی دوست دارم.خیلی هم اذیتش می کنم.خیلی. نمی خوام اذیتش کنم. اما

بی خیال قراربود از خاطرات خوبمون  بگم. وقتی شروع به نوشتن این وبلاگ کردم فکر می کردم پرش می کنم از عاشقونه هامون. اما حالا می بینم  ذهنم خیلی سیاه شده. اصلا خاطرات خوب یادم نمیاد.

اما من علی رو خیلی دوست دارم ،هنوزم دوستش دارم.دیشب دیگه از زندگی ناامید شده بودم. انقدر افکارم پریشون بود و انقدر گریه کردم که علی حالش بدشد. خیلی به هم ریخت . براش نگران بودم. موقعیت عوض شد ومن سعی می کردم علی رو آروم کنم.

یه بار علی حمام بود و من توی اتاق منتظر نشسته بودم تا بیاد بیرون. علی وقتی اومدبیرون همین طور که داشت خودش رو خشک می کرد گفت:بیخشیدخانوم ،شما خانوم منو ندیدید؟   من چیزی نگفتم. علی گفت خانومم خیلی خوشگله سفیده،چشماش قهوه ای ،موهای خرمایی مش کرده      گفتم :نه ندیدمش.

علی گفت :خانوم دروغ نگیدا من دلم برا خانومم خیلی  تنگ شده.

یادش بخیر

علی دیوونه ایه که دومی نداره.

چیزایی هست که دوست ندارم به هیچ کس بگم حتی به علی . آخه ناراحت می شه.

یه وقتایی انقد ر از زندگی می برم که دیگه هیچ چیزی برام مهم نیست .

یه بار اوایل نامزدیمون می خواستیم باهم بریم جایی. علی اومد دنبالم . من چمدون و ساک رو دادم بهش . کیف دستیم هم سنگین شده بود آخه چندتا کتاب درسی توش گذاشته بودم.کیفم رو هم دادم به علی. هواسرد بود. علی کیفمو گرفت و با لبخندگفت: گوشامو نگاه کن. گوشاش از سرما قرمزشده بود . گفتم :خیلی سردته؟ گوشات قرمز شده.

گفت: نه گوشام قرمز نشده ،دراز شده.

منظورش به من بود که کیف خودم رو هم به اون داده بودم . عزیز دلم.

بهش گفتم: چندتا کتاب توشه،سنگینه تنبل خان.

علی جیگر.

یه بار وقتی نامزد بودیم شب از مسافرت برگشتیم .نصفه شب بود. به جای خونه رفتن تصمیم گرفتیم قدم بزنیم. بعد از کمی(نمی دونم  چندساعت)راه رفتن توتی یه پارک نشستیم و حرف زدیم . ماعت حدودا 3-4صبح شده بود. که یه پلیس اومد طرفمون و گفت :در مورد شما به ما گزارش دادن.

یه کم باهامون صحبت کرد و ووقتی فهمید نامزدیم و بهمون هم نمیاد خلاف باشیم  (من خیلی رو حجاب حساسم )گفت : اطلاع می دم که نامزد بودن ، ولی شمام دیگه این موقع این جانمونید.

گفتیم باشه. اونجانموندیم و تا خود صبح توخیابونا قدم زدیم. من رفتم خونه اما علی چون می خواست بره سرکار مجبور شد توی یه پارک نمازشو(که دیگه داشت قضامی شد )بخونه و سریع بره سرکار.

هرچند پلیس بهمو ن گیرد اد اما خاطره ی خوبی بود . شب یلدایی شد برا خودش.

یه بار هم برای ثبت نام دانشگاهم مشکل به وجود اومده بود. بعد ازیه هفته که مشکل حل شد وقتی اومدم خونه دیدم علی تمام درو دیوار خونه رو کاغذ چسبونده . یه برگه ی بزرگم روبروی در ورودی چسبونده بود (که گفت فرض کن این پلاکارده) روش درشت نوشته بود:مقدم دانشجوی جدید راگرامی می داریم.

بقیه اش باشه برای بعد . الآن کلاس دارم . هنوز نهارم نخوردم.

فعلا خداحافظ

|لينك ثابت| نوشته شده توسط مریم در ساعت 03:38 نظر(0) .

لطفا این مطلب رو بخونید و من رو راهنمایی کنید.

می خوام امروز راجع به مشکلاتم بگم. نه اینکه خاطرات بدمو یادآوری کنم اما خیلی از ماجراها هنوز ادامه داره و تکرار می شه.

من علی رو خیلی دوست دارم . البه گفتم گاهی هم از دستش ناراحت می شم. اما اگه بگم به دور از توقعت خانواده ها ما می تونستیم بدون هیچ ناراحتی زندگی کنیم دروغ نگفتم.

خوب از همون اوایل خوانواده ی همسرم برای ما مشکلاتی ایجادکردن و من که خیلی حساس هستم،شدیدا آسیب دیدم و هنوز نتونستم  خودمو پیدا کنم. تو این بین شوهرم هم خیلی فکرش پریشون بود و هردوی ما وضع بدی داشتیم .

این رو حیه ی ما باعث شده بود که همش تو ی فکر باشیم و اصلا از زندگی لذت نیبریم .و تماما با بحث های الکی که که اصلا هم موضوع های مهمی نبودند وقتمون رو بگذرونیم . توقعات نابجای دیگران باعث شده بود که ما از خودمون و وظایف واقعیمون غافل بشیم.

برای همین حالا خیلی ناراحتی ها پیش اومده و خانواده ی من ناراحتی هایی از علی دارن.

مادرم فوق العاده حساس شده و کوچکترین رفتار علی رو زیر نظر داره و ازش ناراحت میشه .  هر رفتاری  رو حمل بر بی احترامی می دونه و من  واقعا خسته شدم.

من علی رو دوست دارم ومادرم رو هم دوست دارم. اما مادرم بعضی وقتا یکی دوساعت بامن راجع به علی حرف می زنه،لحنش خیلی بده .باعث می شه اصلا من از علی متنفربشم و این خیلی بده. یه سری از حرفاش درسته و یک سری هم به دلیل برآورده نشدن خواسته های بجای اولیه اش باعث شده حساس و ریز بین بشه و جزئیات هم براش مهم بشه و از بعضی چیزهای بی اهمیت هم ناراحت بشه.

خیلی سخته.من دیگه خسته شدم.

از طرف دیگه خانواده ی همسرم خیلی توقعات ازما دارن ،من و علی خیلی سعی کردیم وضعیت خودمون،طرز تفکرمون ،اهدافمون و ... رو باشون جابندازیم وبعضی جاهاهم موفق بودیم . الان دیگه من می بینم لزومی نداره من با اونا صمیمی باشم. درمقابل بازخواست هاشون جواب نمی دم.  مجبورنیستم همیشه جوابگوی اونهاباشم و براشون دلیل بیارم.وضع زندگیمون درمقابل اون ها تا حدی تثتیت شده است . اما من از کوچکترینت صمیمیتی می ترسم. آخه تا کمی باهاشون خوش برخوردتر می شم سریع رفتارهای قبلیشون شروع می شه.

شاید یه سری رفتارا برای بقیه عادی باشه اما من نمی  تونم با اونا عادی برخوردکنم.

اونا برای زندگی ما ارزشی قائلی نیستن و این که ماهم برای خودمون برنامه داریم براشون قابل هضم نیست . من از انجام دادن کوچکترین کارمثبتی در حق اونها می ترسم. آخه  باعث توقعات بعدی غیرقابل تحملی می شه. بعدا بیشتر توضیح می دم.

لطف کنید اگه راهی به نظرتون میرسه،خاطره ای یا تجربه ای در این زمینه دارید با من درمیون بذارید .شاید کمکی برای من باشه

|لينك ثابت| نوشته شده توسط مریم در ساعت 04:11 نظر(4) .

سلام

من امروز خیلی حالم بد بود .نمی دونم چرا این قدر حساسم . هرکسی می تونه با حرفاش رو حیه ی منو داغون کنه.   

واقعا نمی دونم چرا این جوریم.

بگذریم .امروز بعد از ظهر داشتم درس می خوندم که یهو فکر کردم فیلم عروسیم رو ببینم . 5 دقیقه نگذشته بود که حالم خیلی بد شد و بی خیال شدم. گفتم که عروسیم خیلی خاطره ی بدی برام بود. لحظه لحظه اش رو که توی فیلم می دیدم انگار ماجراهای اون روز برام تکرار می شد.یه سری رفتارهای مادر شوهر و خواهرشوهرم که واقعا ناراحتم می کرد و خیلی سعی می کردم فراموششون کنم دوباره برام زنده می شد.

فیلمو قطع کردم .علی داشت می دید که لحظه به لحظه حالم بد تر می شه . بی خیال فیلم شدم . به علی گفتم چرا الآن بعد از دوسال من هنوز نباید بتونم فیلم عروسیمو کامل ببینم و با دیدنش حالم بد بشه؟

علی دیوونه همون طور با صندلی جلوی کامپیوتر منو چند دقیقه چرخوند ،تا سرم گیج رفت. همین طوری دور اتاق می چر خوندم . تادیگه منم یادم رفت.

کم کم آروم شدم و بی خیال فیلم عروسی دوباره رفتم سر درسم . تازه اروم شده بودم که تلفن یکی از آشنایان که برای من خیلی قابل احترامه باعث شد که وحشتناک به هم بریزم . شروع به گریه کردم و علی هر کاری می کرد نمی تونست آرومم کنه. حالم خیلی بدشده بود . دوست نداشتم زنده باشم . اولین باره که همچین حسی داشتم .من از همه تاثیر می گیرم . از کسانی که برام مهم هستن و دوستشون دارم یا نسبت بهشون احساس وظیفه می کنم که دیگه خیلی بیشتر .

خلاصه یه روانی ای شده بودم که نگو.

بعد از کلی گریه کردن و ناراحتی به علی گفتم من می رم تو نت تا یه خورده فکرم رو مشغول کنم . علی طفلی که نمی خواست من وقتموبرای درس خوندن از دست بدم  گفت نه مریم برو سر درست .منو می گی دوباره منفجر شدم و زدم زیر گریه . فکرم پریشون بود . علی رو می گی بیچاره مونده بود که چه حرفی زدم.

چند بعدش که آروم تر شدم اومدم و یه کم تو نت چرخیدیم با علی. البته من سریع یه صفحه رو می خوندم و می رفتم صفحه ی بعد که علی گفت من نمی رسم بخونم تو خیلی تند می خونی .

گفتم منم نمی تونم هر دفعه صبر  کنم تا تو صفحه رو تموم کنی .

آخرش رفتم سر درسم . علی یه کم کنارم نشست و بعد رفت مشغول کتاب خوندن شد .دیدم از خستگی دیگه نانداره و داره غیرقانونی چرت می زنه (آخه من شبا نمی تونم بخوابم و علی مثلا باید بیدار بمونه تا من خوابم ببره البته همیشه قبل از  من خوابش می بره )

من اگه همه خواب باشن نمی تونم بخوابم ،خوابم نمی بره.در کل هم خیلی دیر خوابم می بره .هر قدر هم که خسته باشم نمی توتنم راحت بخوابم . شبا چندبار از خواب بیدار می شم و خیلی خیلی خوابم غیر مفیده برای همین هم خیلی زیاد می خوابم.

به علی گفتم برو بگیر بخواب عزیزم .علی گفت نه.بهش گفتم تو بروبخواب من درسم که تموم شد بیدارت می کنم چند دقیقه بیدار باشی تامن خوابم ببره. طفلی گفت باشه بیدارم کن.بعد همین طور که داشت بیهوش می شد و هی می گفت دوست دارم و می خوامت و غیره با لبخند گفت مریم دعاکن همیشه همین طوری بمونیم .بهش گفتم کم داری علی باشه دعا می کنم.

می دونید علی خیلی خوبه.من خیلی دوستش دارم . اما برای این بهش گفتم کم داری که آخه این وضع الان من چه خوبی ای داره؟ که می خواد همیشه همین طور بمونیم . می دونم منظورش عشق و علاقه ای بود که به هم داریم و واقعا آرزو می کنم هیچ وقت بلایی سر عشقمون نیاد.

علی خیلی ماهه. خدایا واقعا ممنونم به خاطر همچین فرشته ای که نصیبم کردی.

البته گاهی از دستش   ناراحت هم می شم و بعضی از رفتاراش اصلا برام قابل هضم نیست . کاما در کل اخلاق خوبی داره و آدم صبوریه که من عصبانیتشو خیلی خیلی کم دیدم.

یادمه یه بار علی خوابش برده بود (بازم غیر قانونی) ومن اصلا خوابم نمی  اومد . مدام غلت می زدم و دوباره بعد از چند دقیقه غلت می زدم. علی هم بیدار می شد .نه اینکه کامل بیدار بشه و متوجه بشه که من هنوز بیدارم و اون خوابش برده . ولی من که نمی دونم چی شده بود تصمیم گرفته بودم بذارم علی بخوابه چون من اصلا خوابم نمی اومد دوست نداشتم علی  جیگرم بیدار بشه . برای همین هم سعی کردم آروم خودمو از بین دستاش که دور کمرم حلقه کرده بود بیرون بکشم تا با تکون خوردنای من و آب خوردن و دستشویی رفتن وکتاب خوندن من بیدار نشه که تا من خودمو بیرون می کشیدم علی توی حالت بیهوشی دوباره برمی گشت بغلم می کرد و می خوابید . خلاصه هرکاری کردم نتوستم خودمو نجات بدم.علی خواب خواب بود ولی توی خواب این کارو می کرد .

خوب دیگه ساعت 2 شده .منم درسامو که تموم کردم . این از وبلاگ که آپ شد . دیگه باید علی رو بیدار کنمکه برم بخوابم .

فعلا بای

|لينك ثابت| نوشته شده توسط مریم در ساعت 02:58 نظر(0) .

خاطرات

دوباره سلام 

خیلی دوست دارم وقت کافی داشته باشم و زودتر خاطاتمو براتون بنویسم.دوران نامزدی و بعداز عروسیم همین طور خیلی بد بود اما کلی خاطره های خوبم توشون هست. علی خیلی خوبه . هوامو داره با وجودی که وضع روحی خودشم خیلی بهتر ازمن نیست. 

یه بار چند ماه بعد از عروسیمون بود.مهمونی خونه ی خانواده ی علی بودیم. اصلا یادم نیست چی شد ولی یادمه خیلی ناراحتمون کردن.وقتی برگشتیم خونه حالمون خیلی بد بود. من کلی گریه کردم ،فکر کنم علی هم گریه کرد.خیلی حرف زدیم. بدجور پریشون بودیم. بعد من رفتم دستشویی صورتمو بشورم.  وقتی اومدم بیرون دیدم یه کاغذ روی دیوار روبروی دستشوییه .روش نوشته بود:(دریای من با هر موج تو من طوفانی می شوم پس اقیانوس آرام باش) 

 

 

|لينك ثابت| نوشته شده توسط مریم در ساعت 05:31از موضوع :نظرخواهی نظر(0) .

شروع

سلام دوستان  

من بالاخره وقت گیر آوردم تا یه وبلاگ راه اندازی کنم،این جامی خوام از خودم و علی بنویسم .از اولش تا همین حالا.خیلی حرفاست که دوست ندارم کسی اونا رو بدونه یعنی صلاح نیست تمام زندگی آدم رو کسی بدونه .اما خوب بالاخره باید با یکی درد دل کنم.دوست دارم از نظرات دیگران استفاده کنم و از نگاه دیگران ببینم رفتارم چطوریه. 

خوب شروع می کنم.من مریم 20 سالمه و علی 25 سالشه. من و علی نزدیک دو ساله که با هم ازدواج کردیم.ازدواج  با علی می تونم بگم برای من هم خیلی خوب بوده و هم خیلی بد. 

ازدواج خیلی حاشیه داره،خیلی.

سلام دوستان  

من بالاخره وقت گیر آوردم تا یه وبلاگ راه اندازی کنم،این جامی خوام از خودم و علی بنویسم .از اولش تا همین حالا.خیلی حرفاست که دوست ندارم کسی اونا رو بدونه یعنی صلاح نیست تمام زندگی آدم رو کسی بدونه .اما خوب بالاخره باید با یکی درد دل کنم.دوست دارم از نظرات دیگران استفاده کنم و از نگاه دیگران ببینم رفتارم چطوریه. 

خوب شروع می کنم.من مریم 20 سالمه و علی 25 سالشه. من و علی نزدیک دو ساله که با هم ازدواج کردیم.ازدواج  با علی می تونم بگم برای من هم خیلی خوب بوده و هم خیلی بد. 

ازدواج خیلی حاشیه داره،خیلی.ومن تازه دارم سعی می کنم فراموش کنم.همیشه فکر می کردم دوران نامزدی بهترین دوران زندگیه اما برای من اصلا این طور نبود. پر تنش ترین دوران زندگیم بود.  

بدترین و بی احساس ترین روزای زندگی من روزای اول ازدواجم بود که از دوران نامزدیم صد درجه افسرده تر بودم. 

الآن اوضاع خیلی بهتره. من دارم سعی می کنم زندگیم رو به روال عادی برگردونم . علی هم همین طور. خیلی دوستش دارمُُُُ . خیلی خیلی دوستش دارم. هرچند گاهی اون قدر از دستش عصبانی می شم که خوب برای اینه که دوستش دارم.اگه دوستش نداشتم که رفتارش برام مهم نبود. 

من وعلی دارم سعی می کنیم زندگی آرومی داشته باشیم .  

می دونید من تا وقتی وارد دانشگاه شدم هیچ وقت معنای افتادن یک درس رو نمی دونستم .اما امان از دانشگاه .خیلی وحشتناکه اما روز بعد از نامزدی،نامزدی ما به هم خورد ومن بعد از اون دیگه نتونستم فکرم رو جمع کنم  و به افکار   مزاحم اجازه دادم تمام وجودمو تسخیر کنن. 

فکر نمی کنم دانشجویی وجود داشته باشه که وضعیت تحصیلیش از من بدتر باشه . البته اگه حتی کمی بدتر ازمن بوده باشه دیگه حتما اخراج شده. منم تا اخراج شدندیگه فاصله ای ندارم. 

خوب دیگه موضو عات تلخ بسه. هرچند خیلی از ماجراها رو براتون تعریف می کنم. سعی می کنم هر روز آپ کنم. 

این ترم دارم درس می خونم ،البته نه مثل دوران مدرسه که خیلی وقتا سوگلی معلما بودم و خیلی وقتا با بچه ها درس کار می کردم و براشون رفع اشکال می کردم.اما خوب به هرحال خیلی بهتر از ترم قبل دارم درس می خونم .با این که مرز اخراجم اما غیرممکنه که اخراج بشم . دیگه می خوام زندگی کنم. دوسال کم نیست که من از دست دادم . دو سال از بهترین سال های جوونیمو. 

من و علی خیلی اذیت شدیم . علی واقعا منو دوست داره . منم همین طور خیلی دوستش دارم.از لحاظ فکری خیلی به هم نزدیکیم . البته اختلاف نظر هم خیلی داریم.اما عقاید کلیمون به هم شبیهه  و علی فوق العاده خوش اخلاقه که برای من از همه چیز مهم تره.من خیلی اذیتش می کنم. اما اون مهربونه. اما خوب گاهی هم منو عصبانی می کنه.ولی به هرحال پسر خوبیه. قبولش دارم . با اینکه سنی نداره اما واقا آدمه . آقاست . باورم نمی شه اما خیلی بهش وابسته ام .

تو پست های بعدی از خاطرات تلخ و شیرینمون براتون می نویسم.

|لينك ثابت| نوشته شده توسط مریم در ساعت 02:19 نظر(1) .




+Powerd By: JavanBlog.Com+